Wednesday, July 21, 2004

دختر های ايرانی

يه روز گرم تابستون داشتم تو خيابون راه می رفتم که يهو چشمم بهشون افتاد دو تا دختر زيبا با پای بی جوراب که توی کفش پاشنه بلند نوک تيز زيبا تر جلوه می کرد.

مانتوی کوتاهشون که ران های اونها رو که توی شلوار جين مشکی زيبايی فوق العاده ای داشتنندرو کاملا استثنايی کرده بود و داشت ديوونه ام می کرد.

جرات اين رو که سرم رو از پاهای زيباشون بردارم نداشتم . کم کم غرق در افکارم شدم..............

جلو رفتم در حالی که از شدت ترس جرات صحبت نداشتم سلام کردم . هر دو ايستادند. نگاهی به من انداختند اما من جرات نگاه کردن نداشتم .گفتم ميشه من بردتون باشم؟

خنده ای تحقير آميز جواب سوالم بود . يکی شون( که من اسمش رو ميسترس نرگس می ذارم ) گفت زانو بزن و التماس کن شايد دلم رحم بياد و بزارم کف کفشمو ليس بزنی ...

زانو زدم و شروع به التماس کردم:

خواهش می کنم ارباب التماس می کنم . تو را به معبودتون من رو به بردگی قبول کنيد . به پاتون می افتم ، من رو از خودتون نرونيد . هر کاری که بگيد انجام می دهم فقط من رو به بردگی قبول کنيد....

حالا نوبت خنده ی اون يکی بود.(ميسترس ناهيد ). بعد با صدايی که سر شار از تحقير بود گفت من دوست دارم يه سگ داشته باشم اگه می خوای چرک کف پا مو بليسی شروع به واق واق کن.........

من به دستور ميسترس ناهيد شروع به پارس کردم .خنده ی سرمست غرور دو ميسترس بلند شد.

ميسترس نرگس گفت :خوبه حالا دنبال ما راه بيفت و جای پای ما رو ببوس تا به خونه برسيم.

من در حالی که چهار دست و پا نشسته بودم با هر قدمی که اربابانم بر می داشتنند دو بار زمينی که جای پای دو ميسترس بود می بوسيدم ........

نزديک يکساعت بود که ما راه می رفتيم و من بدون لحظه ای توقف به بوسيدن جای پا ها ادامه می دادم.ديگه رمقی برايم نمانده بود. اما مجبور بودم به بوسيدن ادامه دهم.

تا بالاخره به منزل دو ميسترس رسيديم . من همان طور چهار دست و پا وارد منزل شدم.

ناگهان ميترس ناهيد لگد محکمی به صورتم زد طوری که چشمهايم سياهی رفت و ديگه چيزی نديدم.

- کی به تو اجازه داده وارد خونه شی حيوونه کثيف . زود برو پشت در لباس هاتو در ار لخت شو و برو تو حموم کارگر و توی وان دمر بخواب . سرتو بچسبون به کف وان و بالا نيار تا ما بيايم و من هم اطاعت کردم.......

نمی دونم چند ساعت همون طور بودم اما گردنم از شدت درد تير می کشيد.......

تا بالاخره دو ميسترس توانمند تشريف اوردند.......

ميسترس ناهيد گفت : فکر می کنم که اين حيوون رو بايد تو آب جوش انداخت تا تميز شه.

ميسترس نرگس گفت :نه من فکر می کنم بايد با آب سرد تميزش کنيم.......

اين طوری بود که ناگهان آب جوش روی تنم سرازير شد . از شدت داغی به خودم می پيچيدم که ناگهان آب سرد اونچنان به پوست تنم خورد که انگار دارن پوستم رو ميکنند.

بعد از چند بار تکرار شدن اين کار بالا خره ميسترس های برزگوار راضی شدند که من تميز شده ام . حالا تازه اجازه پيدا کردم که سرم رو از وان خارج کنم و به ميسترس ناهيد و ميسترس نرگس نگاه کنم.

ميسترس نرگس کاملا برهنه بود .فقط يه شنل مشکی طوری و يه جفت کفش رو باز با پاشنه ده سانتی پوشيده بود و به ناخن های پاشم لاک قرمز زده بود .

آخ که آرزوم بود ازم بخواد ناخن های پاشو مک بزنم.......

اما ميسترس ناهيد يه لباس چرمی مشکی پوشيده بود . با پوتين های پاشنه دار در حالی که يه شلاق دستش گرفته بود به من اشاره کرد و گفت .......

زود برو توی اتاق و آماده شو می خوام شلاقت بزنم.........

جرات نکردم بپرسم برای چی اما سريع به اتاق رفتم و روی ميزی که اونجا قرار داشت دراز کشيدم.

ميسترس نرگس به سمتم اومد صندليی جلو گذاشت و گفت.......

دوست دارم مو قع شلاق خوردن توی چشمای من نگاه کنی.......

و مو هام رو چنگ زد و توی چشمام زل زد ، طاقت نداشتم که توی چشماش نگاه کنم مثل يه کرم که تو دست يه آدم قوی گرفته باشه.......

ميسترس ناهيد بالای سرم ايستاده بود . گفت : فکر کنم دوست داشته باشم براي دفعه اول بيست ضربه شلاق بزنم به اين سگ بی ارزش و بعد به من گفت بشمار!

ويييييپ.........

يک!

وييييييیپ

دو!

ويييييیپ

سه!

نگاه تحقيز آميز ميسترس نرگس که تو چشمام نگاه می کرد بيشتر احساس بردگی رو تو من القا می کرد ،احساس اينکه من در مقابل قدرت و شکوه ميسترس ها هيچ چيزی نيستم و بردگی بزرگ ترين افتخار برای منه من يه حيوون نا چيزم در مقابل عظمت بی پايان اين دو ميسترس.....

شلاق ها ادامه داشت......

ويييييپ

نوزده!

وييييييپ

بيست !

وييييپ

....

انتظار شلاق بيست و يکم رو نداشتم .

ناگهان فرياد ميسترس ناهيد بلند شد و بشمار حيوون کثيف......

شلاق ها تا پنچاه ضربه رسيد . ديگه پشتم به جای سوزش درد می کرد .اما من جرات حرف زدن و ابراز درد نداشتم......

بالاخره بعد از شصت ضربه شلاق ميسترس ناهيد گفت :فعلا بسه!

بعد به سمت سرم اومد و موهام رو گرفت و با يه حرکت برم گردوند.........

تمام تنم تير کشيد آخه جای شلاق ها که زخم شده بود روی ميز قرار گرفته بود .........

اما کار ميسترس ها تازه شروع شده بود.......



ميزی که من روش بودم حدود يک متر ارتفاع داشت . به محض بر گشتنم ميسترس نرگس با طناب دست و پای من رو به چهار گوشه ی ميز بست .

حالا من شبيه حرف ايکس به ميز بسته شده بودم.

ميسترس ناهيد روی ميز اومد به عورتم که کاملا بی محافظ بود نگاه کرد . بعد پاشو گذاشت روش . و گفت اگه خوب آه و ناله کنی و دلم ه حالت بسوزه زياد شايد زود ولت کنم سگ بی ارزش و پاشو برد عقب و محکم زد به وسط پاهام......

دردی تمام تنم رو فرا گرفت . و آّ و ناله ی من بلند شد اما هر چی بيشتر ناله می کردم ضربات محکم تر می شد ديگه نايی برام نمونده بود ،ميسترس نرگس هم با قهقه هاش من رو بد جوری تحقير می کرد و البته تحريکم برای عجز و لابه هم بيشتر می شد:

سرورم ترو خدا بسمه . ترو به عظمتتون بسمه . خواهش می کنم .التماس می کنم ........

ميترس نرگس گفت:

خفه شو حيوون کثيف .تو تا وقتی اينجا هستی فقط حق داری پارس کنی،بس شروع کن شايد دلمون به رحم بياد برات....

من شروع به پارس کردم اما از شدت ضربات ديگه نفسم بالا نمی اومد .تقريبا ده دقيقه ضربات طول کشيد . پنج ذقيقه ميسترس ناهيد و پنج دقيقه ميسترس نرگس........

کم کمک واق واقم به زوزه تبديل شده بود از شدت درد....

بالاخره بعد از ده دقيقه ميسترس نرگس گفت . فکر می کنم که فعلا بی باشه . حالا وقت اونه که يکی از شيزين رين وظايفت رو انجا بدی ،و بعد با خنده گفت : تا حالا که داشتي فقط سرمون رو گرم می کردی.....

بعد دو پاش رو تو طرف صورتم گذاشت . شنلش رو در اورد و به حالت دو زانو روی صورتم نشست .طوری که معقد و فرجش در فاصله ی کمی از صورتم قرار دشت......

از ديدن اونها خيلی خوشحال بودم و وقتی ميسترس نرگس گفت : دهنتو باز کن !بيشتر خوشحال شدم ........

آره من توالت ميسترس هام شده بودم.......

اول ميسترس نرگس شروع به ادرار کرد.....

مايع گرمی دهنم رو پر کرد مزه يعجيبی داشت که آدم رو از خود بی خود می کرد و بوشم آدم رو ديوانه می کرد.........

از شدت لذت داشتم می مردم .نذاشتم حتی يه قطرشم به زمين بريزه......

همش رو خوردم .......

بعد هم شروع کردم به ليسيدن که قطره ای از اون مواد باقی نمونه.......

حالا نوبت ميسترس ناهيد بود.

تا حالا بدن برهنه ی ايشون رو نديده بودم . وای که چقدر زيبا بود.........

غرق در زيبايی بودم که ضربه ی شلاق من رو به خودم آورد......

دهنتو باز کن سگ کثيف.......

بعد از ادرار ميسترس ناهيد برگشت و مخرجش رو نزديکه دهنم کرد .....

ميسترس نرگس گفت:

خوب بجو ! دوست دارم قشنگ مزه شو تو دهنت حس کنی.......

هنوز جمله ی ميسترس نرگس تموم نشده بود که اولين تيکه ی مدفوع تو دهنم افتد............

برای من که لذتی از اين بالا تر وجود نداشت......

شروع کردم به جويدن ديگه نتونستم جلوی خودم رو بگيرم سرم رو جسبوندم به مخرج ميسترس ناهيد و با ولع تموم شروع به خوردن کردم . صدای خنده ی ميسترس نرگس من رو بيشتر تحريک می کرد.....( توصيه می کنم فقط وقتی خيلی حرفه ای شديد و به زير و بم اين کار آشنا شديد اين يه تيکه رو امتحان کنيد .)

بعد از خوردن معقد رو با زبونم پاک کردم و ميسترس ناهيد بلند شد و با چند ضربه ی ملايم شلاق به بدنم رضايتش رو اعلام کرد......

دسنت و پای من باز شد و من در زير يه کاناپه که تو اتاق نشيمن بود داراز کش قرار گرفتم.....

ميسترس ها تشريف آوردند و روی کانلپه نشستند يه فيلم زيبای فتيشيسمی هم تو ويديو گذاشتند و مشقول تماشا شدند . به منم دستور دادند که کفش هاشو نو بليسم.

ميسترس ناهيد گفت:اگه کارت خوب باشه بهت جايزه می دم.....

من با تمام وجودم مشقول ليسيدن کفش اربابام شدم .........

حدودا نيم ساعت با تمام توان به کارم ادامه دادم ...

و کاری کردم که کف کفش ها هم برق بيفته. نمی دونيد چه لذتی داره ليسيدن کف کفش يه ميسترس ،اينکه بدونی داری کثيفی های کفش سرورت رو با زبون تميز می کنی خيلی لذت بخشه.....

بعد از نيم ساعت .ميسترس ناهيد يه نگاه به کفشش انداخت و گفت: اوهوم ! خوبه سگ بی ارزش چون کارتو خوب انجام دادی از اين به بعد می تونی سگ خونگی ما بشی ......

حالا زود شرو کن به ليسيدن پاهامون .دوست دارم هيچ چرک و کثيف لای انگشتام و کف پام نمونه.....

زود باش!


6 Comments:

Blogger mpj said...

روحیه بی نهایت طلبی را واقعا درتو می شه حس کرد این قدر حرف زشت زدی که دیگه نمی دونی یا نمیتونی چیز دیگه ای بگی چون بیش تر از این هم دیگه چیزی نیست مطعنم اگر بخای یه داستان دیگه هم بنویسی اخرش با همین درون مایه می شه . اخرش که چی چند وقت با این حرفا خوشی بعدش بعدش چی میشه به این حرفها که مگه چند بار ادم جوون میشه گوش نکن خودتم اینا میدونی منتها تا این ها را می شنوی و با هوست میخونه قبول میکنی طبیعی انسان تا دورانی همه اش دوست داره دنبال راحتی و هوس باشه ولی همین ها دودمانتا سیاه میکنه اولش افکاتو به هم میریزه بعد یه لحظه نمی تونی راحت با خودت خلوت کنی تا تنها میشی دنبال راحی می گردی که فرار کنی بری تو شلوغی چون روی حرف صادقانه قلبت پا گذاشتی حرفش را گوش ندادی در صورتی که زیباترین لحظات همان لحظه خلوت با خود من هردو را امتحان کردم که اینا بت می گم دوست عزیزم رمز موفقیت هم پیش منه بام تماس بگیر . منتظرم
isfahanimohammad@yahoo.com

راستی اگه قلمم به خوبی تو نبود عذرم را بپذیر

1:37 AM  
Blogger nokare.dokhtarha said...

salam man pesari hastam30 sale az shiraz.kheili dost daram ba dokhtari ashena sham k mail bashe 1 pesar be pash biofte va ba valee tamam pahasho blise.faghat to in donia majazi mitonm az hes khasi k daram sohbat konam lotfan age dokhtr khanomi hast k mail bashe ba man tamas begire mamnon nokare.dokhtarha@gmail.com

2:47 PM  
Blogger arash said...

سلام توله سگی هستم 17 ساله از اصفهان ودنبال میسترسی اصفهانی میگردم تا تمام زندگیم رو چه روحی و چه جسمی در اختیار ایشون بزارم برای من فقط و فقط خشنودی و رضایت سرورم مهم هست و بدین منظور دشوار ترین کار ها رو هم انجام خواهم داد از لیس زدن کف پا و حقارت گرفته تا سطل آشغال شدن و دستشویی شدن برای میسترس بی صبرانه منتظر جواب یک میستس هستم ...
توله ی مطیع شما آرش 
Arashslv7@gmail.com

8:13 PM  
Blogger ایمان said...

سلام من فول اسلیوم دنبال میس ایدی brine_mind افتخار بدید

8:01 AM  
Blogger ایمان said...

full slevam id
brine_mind

8:03 AM  
Blogger Negar Sp said...

man miss va spanker negar25 sahlle az mash hast
barde khanoom ffaghat age khas pm bedee
nearsp123@yahoo

12:36 PM  

Post a Comment

<< Home